عصاره و برترین های چندشعر از : احمد شاملو

تبلیغات در سایت ما

آوای وزمتر

پشتيباني آنلاين
پشتيباني آنلاين
آمار
آمار مطالب
  • کل مطالب : 260
  • کل نظرات : 0
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 35
  • بازدید دیروز : 48
  • ورودی امروز گوگل : 4
  • ورودی گوگل دیروز : 5
  • آي پي امروز : 12
  • آي پي ديروز : 16
  • بازدید هفته : 35
  • بازدید ماه : 678
  • بازدید سال : 27868
  • بازدید کلی : 249768
  • اطلاعات شما
  • آی پی : 107.20.120.65
  • مرورگر :
  • سیستم عامل :
  • امروز :
  • درباره ما
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



    امکانات جانبی

    آمار وب سایت:
     

    بازدید امروز : 35
    بازدید دیروز : 48
    بازدید هفته : 35
    بازدید ماه : 678
    بازدید کل : 249768
    تعداد مطالب : 260
    تعداد نظرات : 0
    تعداد آنلاین : 1


    if (hr==23) document.write("شب بخير") Untitled Document
    دریافت کد خوش آمدگویی

    <-PollName->

    <-PollItems->


    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

    عصاره و برترین های چندشعر از : احمد شاملو

    عصاره و برترین های چندشعر از :

    احمد شاملو

     

    و عشق را
    کنار تیرک راه بند
    تازیانه می زنند
    عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
    روزگار غریبی است نازنین...
    آنکه بر در می کوبد شباهنگام
    به کشتن چراغ آمده است
    نور را در پستوی خانه نهان باید کرد...

    *** 

    آه اگر آزادی سرودی می خواند
    کوچک
    همچون گلوگاه پرنده ای
    هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
    سالیان بسیاری نمی بایست
    دریافتی را
    که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است ... 

    *** 

    به پرواز
    شک کرده بودم
    به هنگامی که شانه هایم
    از توان سنگین بال
    خمیده بود...

    *** 

    روزی ما دوباره کبوترهایمان را
    پرواز خواهیم داد
    و مهربانی
    دست زیبایی را خواهد گرفت
    و من آن روز را انتظار می کشم
    حتی روزی که نباشم

    *** 

    گر بدين سان زيست بايد پست
    من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را، به رسوائی نياويزم
    بر بلندِ کاجِ خشکِ کوچه بن بست
    گر بدين سان زيست بايد پاک
    من چه ناپاکم اگر ننشانم از ايمان خود چون کوه،
    يادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک...

    *** 

    کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود
    و انسان با نخستین درد
    در من زندانی ، ستمگری بود
    که به آواز زنجیرش خو نمیکرد
    من با نخستین نگاه تو آغاز شدم ...

     

    ای کاش میتوانستند
    از آفتاب یاد بگیرند
    که بی دریغ باشند
    در دردها و شادی هایشان
    حتی
    با نان خشکشان
    و کاردهای شان را
    جز از برایِ قسمت کردن
    بیرون نیاورند ...

    *** 

    ای کاش می توانستم
    یک لحظه می توانستم ای کاش
    بر شانه های خود بنشانم
    این خلق بیشمار را،
    گرد حباب خاک بگردانم
    تا با دو چشم خویش ببینند که خورشیدشان کجاست
    و باورم کنند

    *** 

    برای زیستن دو قلب لازم است،قلبی که
    دوست بدارد
    قلبی که دوستش بدارند

    *** 

    روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد
    و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
    روزی که کمترین سرود
    بوسه است
    و هر انسان
    برای هر انسان
    برادری ست
    روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
    قفل
    افسانه ای است
    و قلب
    برای زندگی بس است...

    *** 

    قصه نیستم که بگویی
    نغمه نیستم که بخوانی
    صدا نیستم که بشنوی
    یا چیزی چنان که ببینی
    یا چیزی چنان که بدانی
    من درد مشترکم
    مرا فریاد کن ...

     

    یاران ناشناخته ام
    چون اختران سوخته
    چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
    که گفتی
    دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.

    آنگاه، من، که بودم
    جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
    چنگ زهم گسیخته زه را
    یک سو نهادم
    فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
    گشتم میان کوچه مردم
    این بانگ با لبم شررافشان:
    آهای !
    از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
    خون را به سنگفرش ببینید! ...
    این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
    کاینگونه می تپد دل خورشید
    در قطره های آن ...

    *** 

    بی تو مهتاب تنهای دشتم
    بی تو خورشيد سرد غروبم
    بی تو بی‌نام و بی‌سرگذشتم.
    بی تو خاکسترم
    بی تو، ‌ای دوست!

    ***

    تو نمي‌داني نگاهِ بي‌مژه‌ي محکومِ يک اطمينان
    وقتي که در چشمِ حاکمِ يک هراس خيره مي‌شود
    چه دريایِی‌ست!
    تو نمي‌داني مُردن
    وقتي که انسان مرگ را شکست داده است
    چه زنده‌گي‌ست!

    *** 

    سكوت‏آب
    مى‏تواند
    خشكى ‏باشد و فرياد عطش:
    سكوت‏گندم
    مى‏تواند
    گرسنه‏گى ‏باشد و غريو پيروزمندانه‏ى قحط:
    همچنان كه ‏سكوت ‏آفتاب
    ظلمات ‏است ـ
    اما سكوت ‏آدمى فقدان‏ جهان ‏و خداست:
    غريو را
    تصوير كن!

    *** 

    مردی که تنها به راه میرود با خود میگوید
    در کوچه میبارد و گرما در خانه نیست
    حقیقت از شهر زندگان گریخته است،من با تمامِ حماسه ام به گورستان خواهم رفت
    وتنها
    چرا که
    به راستی، کدامین همسفر میتوان اطمینان داشت؟
    و به راستی
    آنکه در این راه قدم برمی دارد به همسفری چه حاجت است؟

    *** 

    زندگی یک تصادف است ، مرگ یک واقعیت

     


    بخش نظرات این مطلب


    برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید

    نام
    آدرس ایمیل
    وب سایت/بلاگ
    :) :( ;) :D
    ;)) :X :? :P
    :* =(( :O };-
    :B /:) =DD :S
    -) :-(( :-| :-))
    نظر خصوصی

     کد را وارد نمایید:

    آپلود عکس دلخواه:







    تبلیغات
    ورود کاربران
    نام کاربری
    رمز عبور

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضويت سريع
    نام کاربری
    رمز عبور
    تکرار رمز
    ایمیل
    کد تصویری
    تبادل لینک هوشمند

      تبادل لینک هوشمند
      برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آوای وزمتر و آدرس golgaz.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






    آخرین نظرات کاربران
    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    به آوای وزمتر امتیاز دهید