انديشه ي نعمت ا... خان آلياني و... در گفتگو با جمشيد شمسي پور «خشتاوني»

تبلیغات در سایت ما

آوای وزمتر

پشتيباني آنلاين
پشتيباني آنلاين
آمار
آمار مطالب
  • کل مطالب : 242
  • کل نظرات : 1
  • آمار کاربران
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 5
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 76
  • بازدید دیروز : 74
  • ورودی امروز گوگل : 8
  • ورودی گوگل دیروز : 7
  • آي پي امروز : 25
  • آي پي ديروز : 25
  • بازدید هفته : 248
  • بازدید ماه : 1976
  • بازدید سال : 18955
  • بازدید کلی : 240855
  • اطلاعات شما
  • آی پی : 54.156.60.28
  • مرورگر :
  • سیستم عامل :
  • امروز :
  • درباره ما
    خبرنامه
    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



    امکانات جانبی

    آمار وب سایت:
     

    بازدید امروز : 76
    بازدید دیروز : 74
    بازدید هفته : 248
    بازدید ماه : 1976
    بازدید کل : 240855
    تعداد مطالب : 242
    تعداد نظرات : 1
    تعداد آنلاین : 1


    if (hr==23) document.write("شب بخير") Untitled Document
    دریافت کد خوش آمدگویی

    <-PollName->

    <-PollItems->


    دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما

    انديشه ي نعمت ا... خان آلياني و... در گفتگو با جمشيد شمسي پور «خشتاوني»

     

    انديشه ي نعمت ا... خان آلياني و...

    در گفتگو با جمشيد شمسي پور «خشتاوني»

     

    اشاره:

    عكسي كه مشاهده مي نماييد از لاي يك فصل از پروژه ي عظيم ، به عاريه گرفته ايم ـ كه در مجله يي فوق تخصصي محبوب گيلان و كشور ، به چاپ رسيده است .البته با آن زير نويسي اي كه دست كمي از خود پژوهش هفت قسمتي ندارد ، كه هر قسمت اش در ده صفحه از هر شماره ي آن مجله ، به تاريخ سپرده شده است. جريده يي كه نه تنها در كشورعزيزمان ، بلكه درجهان مي درخشد . هر يك شماره از آن با تيراژي خيره كننده و خوشبختانه خواننده ي خاص خود را نيز دارد. از جمله دانشمندان ، ‌نويسندگان ، پژوهشگران نامي اقوام مختلف و... كه هر يادداشت كوتاه آن بلافاصله ثبت در تاريخ خواهد شد. خصوصن با آن تيم ورزيده ، با تجربه و سرد و گرم روزگار چشيده  و در كنارش سازمان هاي مردم نهادي كه با خود دارد ، اين مجله ي محبوب را به اوج رسانده است .مجله يي كه به تأسي از بزرگانش ،‌ از جمله مرحوم ابراهيم فخرايي ، ‌جهانگير سرتيب پور و... براي گيلك هاي نجيب اهل قلم ،همانند نگين انگشتري شده است و در شناسايي سنتش ، خانه هاي قديمي را مي خرند و پژوهشگر پرورش مي دهند و به نسل جوان شيوه ي در دست گرفتن قلم را مي آموزند. آنهم نه قلمي كه از اين و آن رونويسي كنند ،‌ بلكه به اندازه ي يك مؤسسه براي شان توليد مي آورند. و بايد گفت خدا قوت تان دهد دوستان . ناز شصت تان!!اما آن عكس درج شده [حساسيت مسئله و از عجايب روزگار!است. كلبه يي شبيه سازي شده ـ كه آيا نود و دو سال قبل درب اش آبي رنگ بود؟].كه در واكاوي از آن ، ‌قلم ژورناليست هاي جوان تالش را مي طلبد . كم هم نيستند از اين جوان هاي با استعدادي كه مي توانند از اين مصيبتي كه در طول تاريخ گريبانگير تالش شده ،  كه سرگذشت رهبران نهضت جنگل در پرده يي از ابهام باقي مانده است تحليل نمايند ؛ چگونه است رنگي ـ خود را همرنگ تاريخ نموده است ؟ خصوصن اينكه حتا«رنگ» را نيز شناسايي نموده  و در ذهن تاريخ بيرون كشيده شده است! و شايد بتوانند پژوهش ارزنده يي از خود بجاي بگذارند. چرا كه اين همه تالش در آن هفت ساله انقلاب جنگل از خود ايثار و رشادت و شجاعت به خرج داده اند . حال چه شد كه اين آلونك از آن بجاي مانده ؟ نياز به پژوهش دارد و در كنارش اغراق پا نويس شده ي عكس جاي تأمل دارد! كه چه كسي باز سازي اش كرده و دلايل باز سازي اش چه بود؟!باز به ما ارتباطي ندارد. من هم با توجه به نوار مصاحبه يي كه دست كم يازده سال پيش با جناب شمسي پور خشتاوني انجام داده بودم اسنادي در دست داشتم و در آن زمان  (سال 81) اين اجازه به من داده نشد! تا بازتابش دهم . زماني كه اين پروژه با عكس بالا منتشر شد خواستم  واكنش نشان دهم وباز موقعيت اش متناسب با آن نبود ،‌ تا اين كه چند هفته ي قبل حادثه يي روي داد وبه آرشيو رجوع و آن نوار را پياده كرده كه پيش روي شما قرار خواهد گرفت.

     

    مقدمه:

    سرگذشت اين مصاحبه به خاطره يي كه در تابستان سال81 اتفاق افتاد گره مي خورد ،‌ كه ذكر آن خالي از لطف نخواهد بود. آن سال تصميم داشتم ، سلسله مصاحبه هايي با فعالين فرهنگي تالش انجام دهم كه اولين مصاحبه را در ماسال ضبط نمودم . اگر چه در آن مصاحبه چيز درخوري نتوانستم بيابم  و مصاحبه شونده نيز اكنون به رحمت ايزدي پيوسته و دست اش نيز در اين دنيا كوتاه ست و آن نوار نيز به آرشيو سپرده شد.

    دومين مصاحبه را درخاله سراي 57 ضبط كردم . اغلب سؤالات مربوط به معضلات اجتماعي دهه ي هفتاد بود. انصافن بايد عرض كنم ، مصاحبه شونده به درستي توانست به همه ي سؤالاتم با شجاعت و جسارت پاسخ دهد .

    سومين مصاحبه را با فعالي ديگر انجام دادم با وجود اينكه چند هفته براي آن برنامه ريزي كرده بودم ،‌ به سرانجام نرسيد. آن هم عواملي بود كه در درون مصاحبه رُخ داد . به درستي ياد دارم ، اولين سؤالم در خصوص ناسيوناليزم ملي با ناسيوناليزم محلي بود كه در تناقض هم قرار داشتند ، از ايشان پرسيدم . ايشان نيز نزديك به پنج دقيقه در اين خصوص پاسخي ارايه نمودند و من در بين توضيحات اش پريدم وسط گفتگوي ايشان و پرسيدم :«آنچه كه از ديد شما عنوان شد آيا با غائله ي تالشان جمهوري آذربايجان ارتباطي دارد؟»

    بلافاصله در آنسوي ميز پريد و ضبط و صوت ام را گرفت و نوارش را در آورد و زير پايش گذاشت و با لكد خُرد و خميرش كردو شروع كرد به [...] من را داري ؟!... راستش اندكي ترس برم داشت . در شهر خود باشي و غريب؟!! وقتي كه خود را به نوعي دلخواه تخليه نمود! ديد كه من همچنان با سكوت زوم شده ام به او و فرهنگي كه ... ‌رفت بيرون . ‌حال نمي دانم  نوار كاست خامي را خريد يا از يكي عاريه گرفت بر گشت با لحن ديگر و كلمات توأم با مهرباني!!! نوار خام را به دست ام داد و اندك نوازش زباني هم كرد و بدرقه ام !!! نمود. بي آنكه گفتگوبه سرانجام برسد.

    چهارمين مصاحبه را مي خواستم با جناب شمسي پور خشتاوني انجام دهم . از شما چه پنهان چند بار به خانه اش رفتم و هر بار نيز او را انساني متكبر ،‌از خود راضي ،انكار كه آسمان سوراخ شده اين شخص خودخواه از آن بالا افتاده پايين .انگار قلم را بنام ايشان سند زده اند ؟![اما امروز برايم مرادي ست كه اگر در هفته يكبار او را نبينم و يا در بيست و چهار ساعت صدايش را نشنوم ، ماشيني را مي مانم كه باك بنزين اش خالي ست] و من چون خرده سماجتي در درونم نهفته بود ، همچنان به سياق خود عمل مي كردم . به راحتي سرسازش و تسليم نداشته به مصاحبه پافشاري مي كردم . به ياد دارم در يكي از جلسه ها كه ضبط و دفتر و دستك همراهم بود ، متاسفانه با اندكي تاخير رسيدم . ديدم دوستاني جمع اند وجواني تركه يي دارد از پُست مدرن و پسامدرن و... داد سخن مي راند. بحث هاي ادبي مُد روزي كه در همان بُحبوحه رواج داشت .

    آن جوان زُل زده بود به چشم خشتاوني گفت:«دور نيما گذشته است . نيما به موزه ي تاريخ سپرده شده است و...» كه ايشان از جايش برخاسته به كتابخانه مراجعه نمود و چند دقيقه ي بعد با كتابي كه جلد مقوايي ضخيم و زرد رنگ و نرده يي داشت ـ كه با پژوهش ابوالقاسم جنتي عطايي نيز به زيور طبع آراسته شده بود آمد . آن را به دست آن جوان داد و گفت:« اين شعر[«بخوان اي همسفر با من»] نيما را برايم بخوان » . جوان كتاب را از دستش گرفت شروع به خواندن كرد و بخش هايي را آمد ،‌اما در ميانه ي شعر به بن بست خورد. بلافاصله گفتند:« شمايي كه مي گوييد نيما به موزه تاريخ  رفت ، در خوانش شعرش كه عاجزيد و چكونه در باره اش نظريه پردازي وحكم صادر مي نمايي و مي گويي ظرفيت شعر نيمايي ديگر جواب نمي دهد ؟‌ پسرجان چند نشريه را در تيول خود قرار دادن با بهره كشي از شماها مي خواهند با اين واژه هاي پست مدرن و پسا مدرن وچي و چي و چي،‌ تا در تقابل انديشه نيما بايستيد ، مسلماً‌ در پشت صحنه اش سياستي خفته است . شما جوانان مظلوم را كه حتا در خوانش شعر نميا دچار مشكل هستيد طعمه قرار دادند و...»

    آنچنان آن جوان را با نقد هايي در ارتباط با انديشه هاي وارداتي از قبيل پُست مدرن و پسامدرن ، متلاشي نمود كه باور كنيد خشم و نفرت ام نسبت به ايشان دو چندان شد. آن جلسه نيز نتوانستم به مصاحبه بپردازم . همان روز آن جمع عازم قزوين شدند و در برگشت بياد دارم ، با همان جوان با يك اتومبيل به قزوين  رفتيم و چون ايشان با نشريات يوميه و ماهنامه هاي معتبر حشر و نشر داشت به نقد جلسه ي آنروز به نفع آن جوان پرداختم ،‌ تا شايد از اين روزنه فرصتي ايجاد نموده ،‌ چند شعرو نقد در جرايد به چاپ برسانم .

    درباره ي مصاحبه با ايشان ،‌ درست يادم هست ، دوهفته پشت سرهم ،‌ كل افكارم به ايشان زوم شده ، و باعث كابوس شب هايم نيز گشته بود . ولي چنان ترفندهايي برايش تدارك مي ديدم كه به باورخام خويش مصاحبه ي چهارم ام را در رابطه با معضلات تالش ، خصوصن بخش وسيعي از آن مربوط به نهضت جنگل بود ـ كوبنده تر شروع نمايم تا شايد بتوانم از اين طريق نفرتي كه از ايشان در درونم انباشته شده بود، تخليه نمايم . در اين خصوص وقت گذشت و گفتگو به ماه شهريور كشيده شد. تا يك روز گرم آن ماه بالاخره موفق شدم  ايشان را در منزل براي گفتگو متقاعد كنم . با ضبط و صوت و دفتر و قلم و... سوالات بيشماري را تهيه كرده بودم و هر بخشي را دسته بندي شده و به تناوب تصميم داشتم پلكاني انجام شود . اين مصاحبه در دو نوار كاست ضبط گرديد و چون امروز در اين مقطع ، بحث ميرزا  و نهضت جنگل است ، تنها همان بخش از مصاحبه را پياده كرده  در زير مي آوريم :

    □ جناب خشتاوني از امپراتوري فلاكت بار(!) خانات تالش گرفته تا نهضت جنگل ، چهره يي از تالش واقعي نمي بينيم كه براي مان اسطوره شده باشد . حتا در خواندن نيز براي مان زجر آور است . خصوصن « زمين بده منات» بگير. برعكس آذري ها ستارخان و باقر خان را دارند ودر گيلان هم كه به باور اشخاصي ميرزا «رابين هود» عده يي خاص بود ، پس تكليف ما تالشان در اين ميان چه مي شود؟ در حالي كه ما را متهم به كم فروشي در نهضت هم كرده اند؟

    ■[مي خندد!] كي گفته ندارد؟ پس مجاهد شهيد مُلا عزيز كيست؟ شما گيلان در جنبش مشروطه ي مرحوم فخرايي را خوانده اي ؟ حالا آن بخش كوچكي از شخصيت ملي عبدالقادر يا همان شريعتمدار تالش بوده  كه فخرايي نوشته است . اگر آذري ها ستارخان و باقر خان را دارند در عوض چند استان دارند ،‌بودجه هاي كلان دارند،‌مورخين چيره دست دارند و در كنارش چه و چه و چها كه ندارند . تالش در قبالش چه دارد؟ حتا دريغ از يك مجسمه ! شخصيت شريعتمدار تالش مگر كم از نام هاي پرآوازه ي ملي مان كه از آنها نام بردي هست؟و در نهضت جنگل هم تالش با داشتن سرداراني سلحشور از جمله بابا ماسوله و نعمت الله خان آلياني  و رشادت هايي كه از خود به خرج دادند اين اتهام بي معنا جلوه مي دهد.

    □پس با اين وجود بايد اميدوار باشيم كه در نهضت جنگل نيز اسطوره هايي چون شريعتمدارتالش داشته ايم؟ اما آثار مورخين عصر نهضت جنگل در خصوص تالش ،‌خلاف آن به نسل ما انتقال يافته است نظر شما در اين خصوص چيست؟

    ■ اول از اينكه شريعتمدار تالش در نهضت مشروطه بود نه نهضت جنگل.اين شخصيت راجداي ازنهضت جنگل مي بايست به حساب آورد .

    [درست است]

    اين يك امر مسلم است كه تاريخ را هميشه مورخين مي نويسند. و هر مورخي با سليقه ي خاص خود مي نويسد. همه ي آنچه را كه تاكنون واژه ي تاريخ را به خود گرفته است از واقعيت گاهي دور ـ گاهي نزديگ است . تاريخ همانند چسب و قيچي است . در آنجا كه به دلخواه شان بوده قيچي كرده اند و آنجايي هم كه كار به نقاط باريك رسيده ، تكه پاره اش را با خاطره اي رفو كرده اند!

    □ به اين نتيجه مي رسيم كه شما با اين طرز تفكر به اسطوره هاي نهضت جنگل ايمان قلبي داريد.ما كه تاكنون نديده ايم . اگرشما چنين اشخاصي را سراغ داري براي مان تشريح نماييد كه چرا تاكنون گمنام باقي مانده اند؟

    ■ شما آن فيلم و سريالي كه در رسانه ملي در خصوص ميرزا و نهضت جنگل پخش شد ديده ايد؟[ بله ديده ام].ما در همان فيلم سرداراني  داريم به نام هاي بابا ماسوله و نعمت ا... خان آلياني ، در قياس با شريعتمدار تالش در نهضت مشروطه . آنچه كه به نام نهضت مشروطه و هم چنين نهضت جنگل براي مان بر جاي مانده بر اساس رفتار قبيله يي توأماً با احساس و هيجان نوشته شده است و به نوعي تعصب و خون گرايي ـ‌ كه همان نژاد است. كه گهگاهي در سطرهايي از تاريخ پيدا و پنهان اند . هنوز دعواي بعضي از رهبران كليدي «اتحاد اسلام» بر سر اصول و مباني فكري در كنار ميرزا را كه غلامعلي بابا ماسوله يكي از اعضاي برجسته شان بود ،‌ خاموش باقي مانده است . بابا ماسوله يي كه مروج انديشه ي «اتحاد اسلام» بود و در تجهيز نمودن دانش سياسي سرداران نهضت جنگل ،‌ از جمله سردار نعمت الله خان آلياني ، نقش اساسي داشت. بعد ها با دسيسه هايي ، انشعاب يافت و از بين 28 نفر 5نفر گزينشي انتخاب مي شوند و نام «اتحاد اسلام» به كميته تغيير مي يابد.

    اندك اندك نام غلامعلي بابا ماسوله در پرده يي از ابهام باقي مي ماند. متاسفانه تا به امروز اكثر تالشان آنرا نمي شناسند. حتا برآوردي كه از روشنفكران و تحصيل كرده هاي تالش دارم ، به اين نتيجه رسيده ام كه هيچ يك از آنها ، غلامعلي بابا ماسوله را نمي شناسند.حال بگذريم از رشادت هاي سردار نعمت ا... خان آلياني كه مي بايست درخود شهر فومن تنديسي درخور شخصيت ايشان در ميادين شهر در معرض ديد عموم قرار مي گرفت و يا در خود ماكلواني كه حتا همه ي مورخين جملگي نوشته اند ،  كمر سردار سپه را نعمت الله خان آلياني شكست!مي توانم حدس بزنم كه چرا ذهنت از اين موضوع پرت شده است؟ اين نشان مي دهد ، اين فيلم ها و سريال ها و كتاب هاي نوشته شده ي ديگران روحيه ي جوانان مان را تضعيف كرده است و بايد به جوانان اميد داد. اگر «ايل»ي ، پديده هاي آنچناني داشته در كنارش سرداراني جان بر كف نيز داشته است و همين پديده ها را ديگران بيشتر از ما دارند . منتهي آنها توليد داشته و رهبران شان را برجسته نمودند ،‌ ولي متأسفانه ما عملكردي در اين خصوص نداشته ايم . تالش در نهضت جنگل هم چيزي از آنها كمتر نداشته و ندارد.   نه در آن فيلم ها ،‌كه حتا در كتاب هاي مورخيني كه چنين سناريويي از لاي آن مونتاژ شده ـ از شريعتمدار تالش آنگونه كه بوده نامي برده نشده است!.  در نهضت جنگل هم نعمت الله خان آلياني نيز به همين سرنوشت دچار مي شود . شماها بايد هم حق داشته باشيد. چرا كه از اصل موضوع بي خبريد. آن تاريخي كه از نهضت جنگل براي مان باقي مانده ،‌ بدرد خودشان مي خورد و بايد براي تماشاي سريال هايشان هم تخمه شكست! از رشادت تالشان در نهضت جنگل هنوز كتاب جامعي ، بايد و شايد نوشته نشده است و آن چيزهايي هم كه نوشته اند تنها سليقه ي شخصي مورخين بوده است .

     اگر با اندك دقتي ، به نوشتار متناقض شان بنگريم ، حقانيت تالش به اثبات مي رسد . از بارزترين شان غلامعلي بابا ماسوله كه كم از «يونس» نداشت .اگر غير از اين است پس مجسمه اش كو؟ چرا در همان ماكلواني كه هشتاد سال پيش تاريخ تالش را روسفيد كرده  غريب واقع شده است ؟حال جفاي مورخين جاي خود دارد. يا اگر هم به اندك نوشته هايي هم كه به جاي مانده بنگريم ، آن هم صرفاً ‌بخاطر سناريويي كه اگر نمي نوشتند بعضي از سكانس هاي شان نارس باقي مي ماند.كه در آن فيلم وسريال هاي شان و صحنه ي به تصوير كشيده شدن نام نعمت الله خان آلياني ،‌غرض ورزي ها را به درستي مي توان لمس نمود.

    خُب . آن كارگردان يا نويسنده يي كه آمده بر اساس آن سناريو نوشته ـ‌ مواد خام اوليه اش از كجا آورده شده است ؟ از همان كتاب هايي بوده كه اشاره شد. و در كنارشان مشاوريني هم بودند كه در سريال به كارگردان مشاوره مي دادند. آيا يكي از پژوهشگران تالش در پيرامون عوامل فيلم بودند تا از تخريب اسطوره هاي تالش جلوگيري نمايند؟ و بگويندشمايي كه اينگونه  از كنار اسطوره هاي تالش مي گذريد ،‌ پس چگونه باورداريد كه يك جوان(نعمت الله خان آلياني) در ماكلوان سد موانع سردار سپه شد؟!آن چيست كه نوشته ايد و اين سريالي كه به نمايش در آورده ايد گوياي چيست؟  

    □ جناب خشتاوني اين هايي كه بر زبان راندي در عمل نيز به آنها پايبند هستيد؟

    ■چطور؟

    □ببينيد به اين لحاظ چنين پرسشي كردم ، چون شخصي آمده «ميرزا ابراهيم » را گفته «مشاهير تالش»است! ولي خود در تشريح و معرفي از آن مردود مي باشد كه اين شخص گيلك است يا تالش ؟ چون ايشان با واژه ي تالشي به سرخس مي گفت كرف ،‌به اوباش گفته است الوات و از اين نوع واژه هاي تالشي ، مي بايست او تالش باشد. پس صد در صد او بايد «مشاهير تالش» هم باشد. زماني كه اين نوع كتاب ها روانه بازار كتاب تالش شده است و مي بايست بجاي «ميرزا ابراهيم » ـ حتمن نعمت الله خان آلياني به عنوان «مشاهير تالش» جاي مي گرفت  و به جوانان تالش معرفي مي شد. شما چرا در اين خصوص سكوت كرديد در حالي كه در خود گيلان شخص شناخته شده يي بوديد و اين سكوت شما خيانت به تالش نيست؟ و يا بهتر گفته باشم به جواناني چون ما نيست ؟

    ■ شما شايد پيرامون خودتان را مي بينيد . ولي من فراتر از آن مي بينم . و همان فيلمي كه روحيه ي شما را تضعيف كرده ،‌ براي آن بنده ي خدا نيز شايد همين تراژدي روي داده باشد . به اين خاطراز آوردن نام آن دو(غلامعلي بابا ماسوله و نعمت الله خان آلياني) در كتابش صرف نظر كرده است . وانگهي مي بايست در گيلان با مثلاً روشنفكران گيلاني حشر و نشر داشته باشد تا در تقسيم پژوهش يك سهمي هم به او برسد . از آن گذشته مگر تالش است كه تعهدي به اين قوم داشته باشد؟ او مالك نوشته ي خودشان است و مي خواهد «مشاهير»ش را به دلخواه خودش انتخاب كند. ما كه نمي توانيم براي مردم تعيين تكليف كنيم . از طرف ديگر تالش مگر مالكيت شخصي خودمان است؟‌بگذار بنويسند. دو فرداي ديگر جوانان مي آيند به نقد اش مي كشند و او مجبور مي شود يا به اين جوانان پاسخگو باشد  يا آن صفحه را حذف نمايد و بجايش نعمت الله خان را بگنجاند.

    □جناب شمسي پور اين توجيه شما نمي تواند بنده را مجاب نمايد و مورد قبول واقع گردد . من مي گويم تا لحظه ي قبل از بابا ماسوله بي خبر بودم . وظيفه ي شما در ياري دادن به جوانان مهم است . اين يعني جعل شخصيت ِ «مشاهير» ساختن! آيا فكر نمي كني در اين خصوص بنابر دلايلي سكوت اختيار كرده ايد؟

    ■[بلند مي خندد]بله حق با شماست . ما كوتاهي كرديم [بلند مي شود در حين راه رفتن به سمت كتابخانه گفتند:] مرا به ياد خاطره اي انداختي [و بعد از چند دقيقه از كتابخانه با پوشه يي نارنجي رنگ  برگشت] نه عزيزم سكوت نكرده ام و سكوت هم نخواهم كرد . دستم خالي است . با يك دست بي صدا چه مي توان كرد ؟ خوب گوش كن . همان گونه كه گفتم شما آن كتاب را مي بيني ،‌ولي من دردم چيز ديگري است وبه آن بنده ي خدا كه اينگونه از كنار آثارش مي گذري حق بده . ما تالشان بستر نابودي تاريخ مان را خودمان آماده كرده ايم . نعمت الله خان آلياني را او نبايد به تصوير تاريخ بكشد . بلكه همان جوان آلياني بايد بنويسدكه بر روي همان چمن هايي پا مي گذارد كه هنوز بوي خون سرداران تالش به مشام مي رسد.ايشان را چرا موآخذه مي نمايي؟

    اين نامه را مي بيني ؟[نامه يي نشانم مي دهد] اواخر دهه شصت بود. هنوز زلزله سال 69 رودبار رُخ نداده بود. نشرياتي مثل امروز در گيلان نبودند و حتا هيچ نشريه يي در رابطه با تالش در گيلان نفس نمي كشيد. يكي دو نشريه در گيلان بود . بياد دارم متني نوشتم و چند بار به تهران رفتم به اين نيت كه دوست ارجمندم جناب تيمور گرگين در هيئت تحريريه روزنامه اطلاعات نفوذي دارد تا بتوانم از اين طريق فراخواني را ارايه نمايم و آنهم دعوت از خيرين بود . همان كاري را كه امروز گيلكان و مازني ها تا جايي كه من با خبرم خانه هاي تاريخي را مي خرند و به نام هنرمندان ،‌مورخين و مشاهيرشان نام گذاري مي كنند و در اختيار جوانان هنرمند قرار مي دهند تا از سنت شان حفاظت نمايند.همان كاري كه در ساخت خانه ميرزا كوچك در رشت همت گماشتند و دارند آن خانه را بازسازي مي كنند[خانه ميرزا سال هاي سال است كه به اتمام رسيده و در حال بهره برداري عمومي نيز قرار گرفته است ] و دهها خانه ي سنتي را خريداري كردند و در حال باز سازي شان هستند.[توضيح اينكه اين مصاحبه  در سال 81 صورت گرفته است ] هدف من هم زنده نگهداشتن عمارت زيده بود. چند بار نيز پيگير موضوع شدم متأسفانه موفق نشدم  . همين موضوع را از طريق جرايد گيلان دنبال نمودم از جمله نقش قلم و يكي از هفته نامه هاي آن دوران اظهار داشتند : در جرايد گيلان ، بصورت رپرتاژ آگهي مي توان كاري انجام داد  اما درصفحه ي هنر نه . در بر آورد هزينه ي آن ديدم مبلغي را دارند برايم فاكتور مي زنند كه با گروه خوني امرار معاشم همخواني ندارد. از طرفي آن خيري كه در آن رپرتاژ شركت نمايد، مسلماً به شك و شبهه مي افتاد كه قيدش را زدم .

    اين موضوع ماند تا چند سال بعد ، كه زلزله 69 به وقوع پيوست و با خبر شدم بخشي از آن عمارت فرو ريخته است . به همراه يكي از ساكنين«خانه مانه » آقاي غفار پاشنا و شاعر خشكنودهاني آقاي عبدالله آبرومند ـ به ديدار چند تن وارثين آن عمارت از جمله پيرمرد نازنيني بنام [«...» عكس هايي كه با آنها انداخته بود ارايه دادند]چند ساعتي را با من در اين خصوص صحبت نمود. گفتم خانه در حال فرو ريختن است . مي شود با چوب ها و ابزار آلات  باقي مانده از آن ، يا در مسير ماكلوان ـ ماسوله زميني خريد و از واچيدن عمارت اصلي ، ماكت آنرا در همان زمين بنا نهيم تا در آينده جوانان و گردشگراني كه گذرشان به ماسوله مي افتد ، حداقل در سال 50 نفر بازديد كننده داشته باشد . و از اين طريق بتوان هم سنت تالشان را حفظ نمود و هم عمارتي كه بعد از خانه ي ميرزا دومين خانه نهضت جنگل به حساب مي آيد از تخريب جلوگيري شود .اگر چه خانه ي ميرزا شخصي و مسكوني بود ، ولي عمارت زيده مقرو كانون توجه و سرنوشت ساز تاريخ نهضت جنگل است و همه ي تصميم گيري هاي استراتژيكي جنگل در آنجا گرفته مي شد.حيف است اين خانه اينگونه در تاريخ محو گردد. بياييد براي باز سازي اش همت كنيم تا از كنار نام شهيد نعمت الله خان آلياني به نيكي بگذرند . اگرهم وارثين محترم قبول نمايند بر روي همان معماري قديم نوسازي گردد.

    به آن عزيز گفتم  من دنبال خيّريني هستم اگر پيدا شوند اقدام نماييم. آيا دستم را مي گيري؟ كه ديدم آنچنان لبخند رضايت مندي بر لبانش نشست و خوشحال شد كه مرا نيز اميد وار نمود. حق شان هم بود و اين حق ورثه هاست و در تمام دنيا اين شيوه مرسوم است . در قزوين خودمان مگر خانه هاي سنتي دوره قاجاريه را از ورثه هايشان نخريدند و بازسازي نكردند؟‌حالا يك جا نيز بر روي فرهنگ اش كار شده و شهرداري ها را پيشقدم مي نمايند و در جاي ديگر خيرين دخيل مي شوند. بستگي به فرهنگ سازي داردكه هم دل ورثه را شاد كنند و هم اماكن تاريخي شان را از گزند حوادث محفوظ نمايند.

    درست بياد دارم موقع خداحافظي  آن پير مرد چنان مرا بوسيد كه از چشمانش دريافتم ، چه دردي در درونش زبانه مي كشد. در همان زمان افرادي به من گفتند يك سرمايه دار خير ماسوله يي است ، هم در تهران و هم در فومنات خدمات ارزنده يي از خود بجاي گذاشته است و نامش است [...] اگرچه خودم نرفتم ولي دوستاني را واسطه قرار دادم تا پيگير قضيه بشوند . متاسفانه نتيجه يي حاصل نشد. از طرفي خود دكتر آلياني نيز در كناراين عمارت زيده به نوعي ديگر گذشته و آن سوزي كه چون خودم از نزديك ديده و دردش را كشيده ام لمس كرده است و با هم يك درد مشترك داريم.

    □ جناب خشتاوني به نكته ي خوبي اشاره كردي . آنهم ذكر نام دكتر آلياني بود. ايشان كتابي در همين زمينه دارند كه با شناسه ي يكي از سران نهضت و با ارايه ي آلبوم و خاطراتي ـ‌ نويسندگان ديگر دوره نهضت جنگل را با ديد منتقدانه نگريسته است . نظر شما درباره اين اثر چيست؟

    ■ كتاب با ارزشي است و در گردآوري اثر زحمات زيادي كشيده است .من نه يك بار بلكه چندين بار اين اثر را مرور نموده ام.  يادداشت هاي بيشماري از آن برداشته ام . به ايشان خدا قوت مي گويم. ايكاش چندين و چند كتاب از اين نوع در تالش مي داشتيم!! يكي از خصوصيات بارز اين كتاب شجاعت دكتر آلياني ست كه برايم قابل تحسين است .بخش هاي وسيعي از دردهاي پنهاني ام را در سطر به سطر آن كتاب ديده ام. البته خُب ، بخش هايي از آن نيز با همه ي حقايقي كه با خود دارد و صداقتي كه در صفحات آن جاريست خلأهايي هم وجود دارد. من بخش هايي از آنرا فيش برداري نموده ام . در جاهايي هم در شگفتم چرا  از كنار بعضي از شخصيت ها اينگونه  گذشته است؟ اين دل نوشته ها ايكاش در زاويه يي ديگر قاب گرفته مي شد. به نظرم در كاربرد پژوهشگراني كه در بسط دادن موضوعات به هم ـ شايد در آينده از آن بهره هاي خاص خود را ببرند.

    بطور مثال ؛ «حيدر عمو اوغلي» اصلاً كمونيست نبود . ايشان يكي از نفوذي هاي دولت عثماني در نهضت مشروطه بود. خوشبختانه دست اش هم رو شد. مورخين  ، فراوان از كنارش گذشته اند و اطلاعات ذيقيمتي هم به دست داده اند و بعد هم كه به باكو رفت و در آنجا نيزبا مساواتي ها هم پيمان شد.حيدر خان بايد كُشته مي شد.همانگونه كه پيشه وري را بعدها با حادثه ي ساختگي رانندگي در باكو از ميان برداشتند . يا احسان الله خان دوستدار را به مُسكو بردند ،‌به جُرم جاسوسي اعدامش كردند . اگر اندك حفاظتي از طرف تالشان از حيدر خان مي شد ، اين مصيبتي كه بعدها به گردن تالشان انداخته شد به نوعي ديگر او را مي كشتند . از كجا معلوم با يك تير دو نشان نزدند؟هم خواستند تالشان را در تاريخ بدنام نمايند و آنهارا تهييج و به جان ديگر اقوام بياندازند و بالعكس .

     حيدر خان عمواوغلي را ژورناليست هاي مشكوك بزرگش كردند و آنهم بر اساس نامه هاي احساسي كه جمال زاده هر از چند گاه در وصف او مي نوشت و به لحاظ اينكه حيدرخان يك هفته يي در لندن مهمانش بود كه مي خواست از اين نمد عمو اوغلي براي خودش كلاهي بدوزد و همان هم شد. حيدرخان نفوذي دولت عثماني ـ ماركسيست غربي بود و در جامعه امروزي به آن ماركسيست آمريكايي مي گويند و براي دولت هاي سرمايه دار هيچ گونه خطري ندارد. حتي فراتر از آن تابوي كمونيست را نيز شكستند. شما به  چه گوارا بنگريد  روزي آمريكا آن را مي كشد و امروز به نام او تي شرت توليد مي كند و با نام او تجارت مي كند. اين نوع شخصيت پردازي خصلت جامعه سرمايه داري ست . از كجا معلوم نامه هاي جمالزاده در آلوده كردن اين موضوعات كه در تاريخ نيز ثبت و ضبط شده مؤثر نبوده باشد؟ و ژورناليست ها هم بر روي آن مانور دادند و شد آنچه كه بايد مي شد . در كنارش محمد تقي بهار ميرزا را ياغي مي نامد و با الفاظي نادرست ،‌پياز داغ ژورناليست هاي آن دوران را زياد كرده بود. از آن طرف نيز ابوالقاسم لاهوتي از لج و لجبازي با بهار آن شعر معروف خود را مي سرايد و لجبازي هاي اين دو شاعر ملي در كنار آن نامه هاي احساسي ،‌از عمو اوغلي يك اُسوه مي سازد. بعدها پژوهشگران بر اساس روزنامه هايي كه از قبل مانده بود ،‌ به شيوه ژورناليستي كتاب ، پشت كتاب منتشر كردند. از اين شعار كه «تفرقه بياندازو حكومت كن » شان ورد زبان خاص و عام گردد وهم اين مهره را از ميان بردارند كه برداشتند! صددرصد حكم مرگ حيدرخان از قبل صادر شده بود.متاسفانه همين شيوه ـ البته با شگردي ديگر براي تالشان آنسو نيز روي داد.

    بگذار با يك خاطره يي از يك پيرمرد شيك پوش و فرهيخته آنسوي مرز در سفري كه از طرف هلال احمراستان قزوين در دهه 90 ميلادي جهت امداد رساني به مدت يك ماه به باكو رفته بوديم و به خاطر جنگي كه بين ارمنستان و جمهوري آذربايجان روي داده بود مأموريت داشتيم تا در خاك جمهوري آذربايجان دو اُوردوگاه داير كنيم و جنگ زده گان را تحت پوشش در آوريم. من نيز در اين مدت يك ماه (كه در عرف انساني و امدادي تخلف اداري محسوب مي شد) هشتاد درصد وقتم را صرف پژوهش تالش شناسي آنسو نمودم .آن پيرمرد در حضور رئيس پليس اُردوگاه مان كه از كادري هاي پليس آذربايجان بود گفتند:« من از ابوالقاسم لاهوتي تان به همان اندازه نفرت دارم به تالشان روشنفكر وطنم ».

    گفتم: چطور؟

    گفت:« لاهوتي با بهره گرفتن از تخصص زبان فارسي و شعر خود به ستايش از حشره ي بدنامي كه استالين باشد بر خاست و اين همه شعر در ستايش از او سرود و تالشان هم به تفاله ي آن حشره كه باقر اُف باشد اعتماد كردند....» و آن پليس تالش زبان  نيز در تائيد از حرفش گفت:«راست مي گويد و آن نسل كشي كه از تالشان شد همه ي نخبگان مان با ندانم كاري هايي كه بعضي از روشنفكران تالش مان  از خود بجاي گذاشتند و به باورشان  كه اين فضايي را كه براي تالشان باز كرده اند راهبردي است .غافل از اينكه ميز و صندلي هايشان را نيز از دولت عثماني عاريه گرفته اند كه بعد از يورش ارتش سرخ آنهايي كه توانستند فرار كردند و به تركيه پناهنده شدند و آنهايي هم كه ماندند يا به سيبري فرستاده شدند و جان باختند و يا از كار بيكار شدند . راست مي گويد و...» و من با ياد آوري خاطرات تلخ اين دو كه يكي در اين سو با تالشان آنگونه در تاريخ رفتار كرد و در آن سو نيز كه يادداشت هايم را اگر عمري باقي ماند به آن خواهم پرداخت.و اما برگرديم به خود حيدرخان و نفوذي بودنش .صادق مهرنوش صندوقدار حق العبور جنگل و نويسنده ي تاريخ جنگل در سال 59 در مصاحبه يي كه با هفته نامه ي دامون رشت انجام داده است صراحتاً‌در آن گفتگو مي گويد:«اسلحه جنگلي ها مقدار زيادي از راه «رواندوز»  از طريق عثماني ها به نهضت مي رسيد».همان صادق مهرنوشي كه برادرش ،‌استوار مهرنوش به دستور زاهدي ـ البته به گفته ي دكتر آلياني به روايت از كتابش پدر بزرگ او راـ

    □ منظورتان حسن خان آلياني مي باشد؟

    ■ بله . بله . كه ترور شده بود و به بيمارستان مي برد ، بجاي پماد مداوا ـ با ‌پماد سمي او را از پاي در مي آورد.جالب تر از همه همين شخص نويسنده ي تاريخ جنگل گذشته از اينكه از تاريخ مبارزات سرداران تالش چشم پوشي مي نمايد به صراحت نيز گفته است : اگر ميرزا با انگليسي ها همكاري مي كرد گيلان مي توانست جمهوري مستقل به شمار آيد . سندي بالاتر از اين داريم ؟ كه هم نفوذي بودن عمو اوغلي رابه اثبات رساند ـ كه امروز براي تالشان پيراهن عثمان درست كرده اند  و هم در همان بُحبوحه نهضت جنگل معتقد بودند كه گيلان مي بايست از ايران جدا شود! و امروز با ترفندهاي ديگر ـ غافل از اينكه اگر تاريخ به آنگونه يي كه در نهضت جنگل روي داد نوشته مي شد ،‌بخش وسيعي از داده هاي تاريخ نهضت جنگل از آن تالشان بود.

    □ اما تاريخ چيزي ديگري در خصوص او به ما مي گويد مبني بر اينكه  او يك كشتي اسلحه از باكو به انزلي حمل نمود . مگر باكو مستعمره شوروي نبود؟

    ■چرا بود. اول اينكه يك كشتي اسحله نياورد. مقداري آورد. همان گونه كه قبلاً گفتم ، آن سلاح ها نيز اگر آورده بود ، ‌نه مستقيم از دست شوروي ها گرفته باشد ، بلكه آن را نيز از دست مساواتي ها گرفته بود و در زمان لنين ،‌احزاب رنگارنگي كه از طرف انگليس  و دولت عثماني [تركيه كنوني] در نهضت مشروطه بود و در باكونيز مهره ي همان مساواتي ها شده بود. مهره اصلي كمونيست ها در نهضت جنگل احسان الله خان دوستداربود و پيشه وري . خود احسان الله خان نيز از حيدر عمواوغلي نفرت داشت و او را مهره ي دولت عثماني مي دانست.اسلحه يي هم كه حيدرخان آورد از مساواتي ها گرفته بود .

    بعد از مرگ لنين ، ‌و در زمان دولت استالين تراژدي مساواتي ها كاملاً رو شد.دو سال حكومت در باكو دست مساواتي ها بود . بعداً با يورش ارتش سرخ از هم پاشيد .اختلافاتي هم بين ميرزا و احسان الله خان  وجود داشت به نقل ازغفور ضيابري يكي از اعضاي دسته ي صادق كوچكپور كه حتا مورد تاييد ميرابوالقاسمي نيز است  كه احسان الله خان بيشرمانه به ميرزا مي گفت «اي ... ريش دار» .

    نفوذي ديگر در نهضت جنگل ميرزا حسين خان كسمايي ـ كه گفته اند او نيز نفوذي بود.البته عده يي از پژوهشگران گيلاني حتا گائوك (هوشنگ)آلماني را نيز مشكوك دانسته اند . به نظرم چنين فرضيه يي  بعيد مي باشد. اما ميرزا حسين خان كسمائي،‌آنگونه كه طرفداران پرو پاقرص و مورخين نهضت جنگل به تعريف و تمجيد ازاو برخاسته اند ، خود او يكي از دشمنان سرسخت «اتحاد اسلام» بود . همانگونه كه در بالا اشاره شد بابا ماسوله يكي از قرباني هاي اين دسيسه ها گشت و حتا آورده اند  ، آن انشعاب و دو شقه شدن «اتحاد اسلام »توسط همين نفوذي ها از جمله ميرزا حسين خان كسمايي و احسان الله خان رقم خورده است  و در كناب دكتر آلياني از اين ريزه كاري هاي تاريخي غفلت شده است .

    □ نكات جالبي بود . جناب خشتاوني بعد از پيگيري هاي نوسازي عمارت زيده ـ در تحقيقات از غلامعلي بابا ماسوله تا به كجا پيش رفتي ؟

    ■ فيش برداري هاي زيادي شده است و در نشست هايي كه با دوستان اهل پژوهش گيلان خصوصاً ميرابوالقاسمي .[توضيح اينكه اين مصاحبه  در سال 81 صورت گرفته است كه اكنون در قيد حيات نيستند]داشتم آن بزرگوار بخش هايي از نظرياتم را نمي پسندد .

    □ مثلن كجاهايش را ؟

    ■ آن جاهايي كه گفتم مرحوم فخرايي به عمد سرگذشت باباماسوله را حذف نموده است . آنهم به خاطركشتن حيدر خان عمواوغلي ،‌ با واژه ي چالشي به يكي از ايل هاي تالش تاخته  تا حدودي مقاصد دروني اش را به تالش تحميل نموده است . بابا ماسوله هم در اصل تالش بود. از طرفي نيز انديشه ي باباماسوله با انديشه فخرايي متناقض هم بود كه بعد ها انشعاب يافت و در مقالاتش نيز كاملاً‌هويداست . ايشان به ميرزا حسين خان كسمايي ها بيشتر گرايش داشته تا به باباماسوله .

     اين هواداران سينه چاك فخرايي نيز در كتاب هايي كه از خود بجاي گذاشته اند صراحتاً‌معلوم است ، اصول «اتحاد اسلام» باب ميل شان نبود.ميرابوالقاسمي بخش هايي از اين نظرياتم را قبول دارد و آنجايي كه نامش به عمد به حاشيه رفته را نيز قبول دارد و اما در نقد از فخرايي به اين معتقد است كه اسنادي قابل درخور در دستش نبود .

     خوشبختانه و يا متاسفانه آن هيئتي كه به باكو رفته اند و اسناد بيشماري به ايران آورده و در استانداري ثبت و ضبط است و خود آقاي ميرابوالقاسمي پيگير كارهاي اداري آن اسناد است.  تا در دست پژوهشگران قرار گيرد. من صددرصد مطمئنم كه در آن اسناد نامي از باباماسوله برده شده است . چرا كه نقش باباماسوله در نهضت جنگل قابل چشم پوشي نيست. با چالش هايي كه با احسان الله خان ها و يا ميرزاحسين خان كسمايي ها داشته و خود نعمت الله خان آلياني هم ـ كه در اصل يكي از افراد معتمد ميرزا و يكي از محافظان اصلي ميرزا بود. كه در واقع پل ارتباطي باباماسوله با ميرزا ـ البته در جايي از كتاب درگيري لفظي پدر بزرگ دكتر آلياني [منظور خشتاوني حسن خان مي باشد] و سردار نعمت الله خان آلياني اشاره شده است . من نيز تا آن اسناد آورده شده از باكو را از نزديك نبينم ، نمي توانم به بخش وسيعي از يادداشت هايي كه در دم دستم دارم اعتماد نمايم .

    خود ميرزا نيز از بين همه سران جنگل اعتماد ويژه يي به نعمت الله خان آلياني داشت كه يكي از اين تاثير پذيري ها بر مي گردد به انديشه «اتحاد اسلام»ي كه از طرف بابا ماسوله به نعمت الله خان تزريق مي شد. من به اين باورم كه جسم نعمت الله خان را دشمن نابود كرد و اين ماييم كه داريم نامش را محو تاريخ مي نماييم ، كه نموده ايم .حقيقتاً‌ تأسف بار است .

    بگذار رازي هم برايت بازگو نمايم . من سال هاي سال است هوس ماسوله كه به سرم مي زند ،‌طوري برنامه ريزي مي كنم كه عبورم از آن مسير از 2نيمه شب تا 5الي 6 صبح باشد . چرا كه هم در سكوت مطلق مي توانم آنگونه كه دلم مي خواهد از غريب ماندن نام سرداران تالشي كه بابا ماسوله را حتا مي توان در تاريكي شب شبه اش را در كوچه پس كوچه هاي ماسوله حس نمود و با او به نجوا نشست. صبح كه به سمت فومن مي آيم انگار مجسمه ي نعمت الله خان را در تخيلم مجسم مي نمايم.براستي ما تالشان داشته هاي خودمان را با دست خودمان فنا مي سازيم . از ديگران خرده نگيريم . خود بايستي تاريخ خودمان را به تصوير بكشيم . همانگونه كه عوامان مي گويند :«كس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من».ايكاش جوانان تالش در زاويه هاي ديگر كتاب دكتر آلياني را دوباره خواني نمايند. هنوز به گمانم در واكاوي از نهضت جنگل كاري نشده است و در خود كتاب دكتر آلياني نيز هر از چند گاه به آن اشاره شده است . علي الخصوص قضيه ي مربوط به بار چموش است. كه با بخش وسيعي از يادداشت هايي كه در آنسوي مرز برداشته ام همخواني دارد. كه به دستگيري پدر بزرگوارشان روح الله خان آلياني انجاميد.. البته در گرد آوري اسناد نيز من اين كتاب را تا حدودي خالي مي بينم. اين خالي بودن را نيزبه حساب آن يورش ناجوانمردانه مي دانم ،  ودر تفتيش از آن خانه ، بخش وسيعي از اسناد نهضت جنگل به يغما رفته باشد. در پردازش ،‌ دكتر آلياني مي توانست اين بخش را كه باز گذاشته  است ،‌ادامه دهد .وخيلي حرف ها را مي شد در ادامه اين خلأ به تاريخ داد . ايكاش آقاي دكتر آلياني در ايران بود و از نزديك به اين برادر تالش زبان مان عرض مي شد كه بعدها از كجاها منتقدان از اين دل نوشته هايت  بهره هاي آنچناني مي برند؟!و آن تيمي كه در كمين نوشته هاي فرزندان تالش اند ،مي بايست همانگونه كه آنها تجميعي و تخصصي كار مي كنند ، فرزندان تالش نيز مي بايست هُشيارانه واژه ها را در كنار هم بچينند.

    من در تحقيقات ميداني اي كه در زيده داشتم ،‌ پيري ،‌ نام سرهنگي را به من گفت كه در رژيم ستم شاهي مسئوليت بالايي در گيلان هم داشت ، كه با بار چموش،  با سرنوشت غم انگيز پدر بزرگوار دكتر آلياني  همخواني دارد و در نابودي اسنادي كه اگر به طور صحيح جمع آوري مي شد  ديگر هيچ يك در تاريخ  ، جرئت نمي كرد به ضرر تالش شهادت دهد. اين يكي از خلأ هاي بزرگ كتاب ياد شده است . از اين نوع خلاء ها در كتاب فراوان ديده مي شود. حال يا به عمد بود و يا از روي مصلحت ، تا شايد در چاپ هاي بعدي به آن افزوده شود.

    حاشيه هاي بعد از گفتگو:

    گفتگوي پياده شده از روي نوار كاست ، دقيقن يازده سال قبل و دغدغه هاي شمسي پور خشتاوني ست كه در آن سال ها با حدس و گمان باقي مانده بود. امروز بيشترشان نه اينكه به واقعيت پيوسته ، بلكه اگر دقت بيشتري شود در تعيين غربال گري از موضوعات ، تا مغزو استخوان آدمي را مي سوزاند .از آنجايي كه هنوز خروجي هاي مان ـ افكارسنجي!!! نشده بود ، هنوز دانشگاه ايروان ارمنستاني در كار نبود ، تا همگان دريابند شهرت در نام چها كه با شخص و يا اشخاص نمي كند. يا سركرده يكي از تالشان آنسوي مرزساكن در مُسكو به نام علم به ايران سفر نكرده بود و هنوز چهره اش آنگونه كه بعدها مشخص شد براي مردم و مسئولين تالش اينسو پنهان مانده بود ـ  علي اكرم همت اَف را به داخل كشوري نبرده بود كه قبل تر ازآن در خود خاك ايران مان اتفاق افتاده بود و سركرده ي گروهك معاندي چون ... به دست بوس صدام حسين مي رود. مي بايست درس عبرتي باشد در تاريخ . هنوز گيلك نجيب را نديده بوديم كه خانه هاي عهد قاجار و پهلوي اول را بخرند و بعد با مختصري تعمير به جوانان شان واگذار كنند . همانگونه كه شمسي پور مي خواست به نوعي ديگر در يازده سال قبل اين كار را نهادينه نمايد . گيلكان در حال نوسازي خانه هاي سنتي ديگر بودند و به گروهي ديگر واگذار مي كردند تا پروژه پشت پروژه توليد نمايند وتاريخ شان در بين اقوام پر بار باشد. امروزه با ساخت خانه ي ميرزا و حتا آن تفنگش كه روزي به روس و انگليس نشانه مي رفت در اصفهان پيدايش كردند ،‌در همان خانه يي كه در كودكي بزرگ شده بود در معرض ديد عموم قرار مي دهند . غافل از اينكه حتا بند چموشي از سرداران تالش را جوانان تالش در يكي از خانه هايي كه اگر خريداري مي شد كه نشد در آن به معرض ديد عموم قرار دهند و هنوز خبرهاي خريداري شدن خانه هاي قديمي كه مازني ها براي نسل بعدي شان مي خرند تا سنت شان را پاس بدارند به گوش مان نرسيده بود و بر عكس آن ما به نام موسيقي از پيرمردهايي كه حتا در قالب واكاوي از سياست تهي مي باشند و بجاي بهره وري از فرهنگ والاي تجربه ي موسيقي شان تنها به فقر اقتصادي شان مي انديشيم تا با مختصر كمكي خود را مطرح كنيم كه از قديم گفته اند: «تو نيكي مي كن و به دجله انداز ... »

    ما تا خيّري را يافتيم مختصر كمكي كردبجاي خريد خانه هاي تاريخي و سپردن به دست جوانان ،‌تا به كارهاي پژوهشي بپردازند ، همايش پشت همايش بر گزار مي كنيم واگرهمايشي هم برگزار شد ، سخنران اول و دوم و سوم را ازآن خودمان كرديم و اگر مبلغ ناچيزي باقي مي ماند براي توليد مثلن ويژه يي ، باز صفحات اول و دوم و سوم آن را نيز براي خودمان كنار گذاشتيم . چه زيبا يكي از ژورناليست هاي جوان تالش مان در شماره ي جديدي گفته است :«ببينيد ما صرفاً داريم مي نويسيم ،‌شعار مي دهيم،اما عملاً كاري نمي كنيم...» اگر با آن پول هاي بدست آمده خانه هاي سنتي تالش را كه حتا در همان نشريات مان نيز گاه گاه به تصوير مي كشيم و در حال نابودي اند ، مي خريديم و آن را باز سازي مي كرديم و در اختيار جوانان قرار مي داديم تا در داخل آن خانه ها ـ هم سنت تالشان محفوظ بماند و هم تمرين قلمي گردد براي پژوهشگران جوان تالش. كه بجايش اگر طبق خُرمايي هم مي خريديم  ، براي سردار نعمت الله خان آلياني ها خيرات داده مي شد نه براي نوروزعلي محمداُف ها . مگر از قديم و نديم نگفته اند :«چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است »؟

    يا هنوز هلال محمد اُف در پارك سياه داران به مهماني نيامده بود تا در همان جا «با الله شكور پاشايف عموي زن رئيس جمهور صحبت »كند كه مقدمات آزادي نوروزعلي محمداُف  را فراهم نمايد چه شد؟ چرا اين كار را نكرديم ؟‌ما كه تلويزيون آنجا را در اختيار داشتيم و سران باكو كه از ما حرف شنوي مي كردند پس چه شد؟ و يا اين همه از «رستم كلاه چرمينه » گفتيم ، شعار داديم ،‌اعتراض كرديم ، كه اگر بخشي از اين شعارها را نثار ملاعزيز مي كرديم آيا باز هيچ مسئولي مي آمد و مي گفت اين واژه ـ واژه ي مجهول الهويه اي ست؟ و بجايش مجسمه شريعتمدار تالش را به نمايش مي گذاشتيم كه هم جوان او را بهتر بشناسد و هم هيچ تراكتوري قدرت به زير كشيدنش را نداشته باشد. وقتي كه شمسي پور از درد مي گويد :اگر دشمن جسم نعمت الله خان  را نشانه رفت و تالش نامش را ! بايد از خواب گران بر خيزيم و بجاي وقت گذاشتن براي تالشان آنسوي مرز تا به پاسداشت از ادبيات شان كه در حد مدح مي باشد همت نماييم ـ‌ به سرداران ملي محلي مان را كه به نوعي حتا اصل نسب شان به خودمان نزديك تراند بپردازيم و بعد به آنها پرداخته شود كه بايد هم به آنها پرداخت. و يا عمارت زيده امروزه نابود شد و از تاريخ محو گرديد ،ولي خانه هاي سنتي ديگري هنوز در سطح تالش هست و سراپا ايستاده اند و باز داريم همان سنت را فراموش مي كنيم و بجايش سياست به جوانان مي آموزيم كه بعد ها ناچار بشويم ، ماه به ماه ،‌هفته به هفته  به بازسازي آنچه كه به نمايش گذاشته ايم بپردازيم و شريعتمدار را با نوروز علي محمد اُف ها معامله مي كنيم . غافل از اينكه اندكي به خود آييم كه حتا تالشان آنسو نيز از آنچه كه مي نويسيم با شك و شبهه مي نگرند و در رأي دادن به رئيس جمهور فعلي آذربايجان آنچنان شتابي از خود نشان مي دهندكه ...

    امروز هدف تا حدودي مشخص است . راه باز و فضا مناسب يك كنكاش تاريخي كه بتوان در غبار غم گرفته آنچه كه از ياد و خاطر رفته بازيافت نمود. همانگونه كه در شروع اين نوشتار با مستند قرار دادن عكسي ـ تا قراين و شواهد يك مبحث تاريخي را به تحليل بگيريم بايد گفته شود براي پاسداشت يك مقطع از عنصر تاريخي بستر را براي جوانان بايد فراهم نمود و آنها را بجاي سياست هاي مد روزي كه شايد فردا معلوم نباشد آن سياست تاريخ مصرف اش در چه حدو حدود معين است ؟ آنهايي كه در خصوص مسايل تاريخي شامه ي تيزي دارند به عمق فاجعه پي خواهند برد. اين نگرش مي تواند بخشي از داشته هاي تاريخي تالش را خدشه دار نمايد .امروز روي صحبت مان با جوانان غيرتمند و با استعداد تالش است . نصفه نيمچه نشرياتي كه داريم و از همان دريچه ي كوچك مي توان در برابر جرايد آوانگارد و با سابقه گيلان به خط سير تاريخي ،‌سياسي ، فرهنگي و هنري ادامه داد . البته توضيح اين نكته حايز اهميت است براي پردازش داشته ها و داده هاي تاريخي اصول و مباني آن بسيار مهم مي باشد و اگر در قبال ايده هاي ديگران به پردازش هاي شيشه يي تكيه نماييم خواه ناخواه شكننده خواهيم بود . ما تا دل مان بخواهد در تالش سوژه هاي بكر و دست نخورده وجود دارد اما معماري فكري در عمل آوري آن بايد بر اساس يك ايدئولوژي مبتني بر خلاقيت و ابتكار عمل باشد . براي تقابل درست انديشه ها بايد با اتكا به هدف و آينده نگر و ساختن آينده دور براي نسلي كه چشم دوخته به تاريخ مبهمي كه هنوز براي جامعه تالش شناخته شده نيست .

    از اين قبيل دردسرهاي بيشماري كه براي تالشان آنسو به وجود آورديم غافل از اينكه قبل تر از اينها در فصلنامه تحقيقات تالش (سال اول شماره اول پاييز 80) كه صفحه ي اخبار اين جريده در دست ... بود در پيامي صراحتن به تالشان گفته بود :«... با اين اميد كه[«...»] بتواند به دور از آفاتي كه معمولا در كمين اين گونه تشكلات مي باشد منشاء آثار خيري در عرصه...[البته در سياست]باشد». آنهم با نام و آرم و امضاي خودشان كه با نام تالشان و با امكانات خودمان در بين ديگر اقوام ـ بي آنكه ردپايي از خود بجاي بگذارند .و بجاي پرداختن به تالش ازپيغمبر تالشان يعني «زرتشت» و آنهم باز نه با آرم و شناسنامه خودشان كه با آرم و شناسنامه ي خودمان ـ بي آنكه دريابيم از زاويه ديگر دارند برايمان از «سازمان صلح سبز» حرف مي زنند كه امروز صداي تشتش را از «...» مي شنويم. مگر نه اينكه گفته اند يكي از شيوه هاي شناخت دقيق مخاطب ، اطلاع يابي است و با فقر توجه به نياز مخاطب امروز حتا در منتقل كردنش نيز عاجز مانده ايم !.ايكاش بجاي پردازش به سياست ،‌خروجي مان را يكبار ديگر ،‌آنگونه كه از داده هايش پيداست مبني بر اينكه ديگران با خريد خانه هاي تاريخي جوانان شان را سازماندهي مي كنند تا سنت شان زنده بماند و برعكس شان ما در خروجي مان جز چند سخنراني و چند ويژه چيز در خور توجهي نداريم.بياييم بار ديگر منصفانه خروجي مان را به ديد منتقدانه بنگريم و كتاب هايي كه عليه تالش منتشر شده ،‌حتا شخصي كه در زمان نهضت جنگل در بخش كوچكي از نهضت فعاليت داشت ،‌خاطراتش را در 5 جلد مي نويسد آيا انصاف است كه جوان قلم به دست تالش را روانه ي آنسومرز كنيم تا به گرد آوري آثار آنها بپردازد ،‌غافل از اينكه خيّر را داريم ،‌خانه هاي تاريخي را داريم و دهها مورد ديگر را داريم تنها نيمچه همتي مي خواهد كه بايد همكاري نماييم .

     

     


    مطالب مرتبط

    بخش نظرات این مطلب


    برای دیدن نظرات بیشتر روی شماره صفحات در زیر کلیک کنید

    نام
    آدرس ایمیل
    وب سایت/بلاگ
    :) :( ;) :D
    ;)) :X :? :P
    :* =(( :O };-
    :B /:) =DD :S
    -) :-(( :-| :-))
    نظر خصوصی

     کد را وارد نمایید:

    آپلود عکس دلخواه:







    تبلیغات
    ورود کاربران
    نام کاربری
    رمز عبور

    » رمز عبور را فراموش کردم ؟
    عضويت سريع
    نام کاربری
    رمز عبور
    تکرار رمز
    ایمیل
    کد تصویری
    تبادل لینک هوشمند

      تبادل لینک هوشمند
      برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آوای وزمتر و آدرس golgaz.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






    آخرین نظرات کاربران
    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    عنوان آگهی شما

    توضیحات آگهی در حدود 2 خط. ماهینه فقط 10 هزار تومان

    به آوای وزمتر امتیاز دهید